امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مساله جدید شأن ائمۀ علیهم السلام
#11
(29-فروردين-1397, 11:16)محمد 68 نوشته: چند دلیل به ذهن قاصر بنده می رسد:

1. از طرفی دین اسلام دین جاودانه است. از طرف دیگر هم در روایات متعدد حتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه را مطرح کرده اند و در این زمان مردم نسبت به امام دسترسی ندارند تا احکام و مسائل خود را بپرسند.
با توجه به این دو نکته باید تکلیف مردم در زمان غیبت را به گونه ای مطرح کرده باشند لذا نباید هدایتگری آنها فقط نسبت به مردم زمان خودشان باشد.
روایات فراوان امام باقر و امام صادق علیهما السلام شاید شاهدی بر این مطلب باشد که در این زمان حضرات فرصت پیدا کرده اند تا تکلیف را تا حدی برای مردم آینده مشخص کنند.

2. در برخی موارد راوی از امام زمان خود در مورد کلام امام سابق سؤال پرسیده است و امام او را مورد مؤاخذه قرار نداده است که چرا این کار را انجام دادی؟ کلام آن امام برای تو حجت نیست، بلکه برای زمان آن امام بود. تو باید سؤالت را از من بپرسی.
به عنوان نمونه «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ فِي تَفْسِيرِهِ عَنْ أَبِيهِ عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ: سُئِلَ عَنْ قَوْلِ النَّبِيِّ ص- إِنَّ الشِّرْكَ أَخْفَى مِنْ دَبِيبِ النَّمْلِ عَلَى صَفَاةٍ سَوْدَاءَ فِي‏...»

یا دسته از روایاتی که از امام سؤال می کنند و حضرت به کلام امام سابق استناد می کنند.
به عنوان نمونه «عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْ عَبْدِ الرَّحْمَنِ بْنِ الْحَجَّاجِ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ: سَأَلْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع عَنِ الْكَبَائِرِ فَقَالَ هُنَّ فِي كِتَابِ عَلِيٍّ ع سَبْعٌ الْكُفْرُ بِاللَّهِ وَ قَتْلُ النَّفْسِ وَ عُقُوقُ الْوَالِدَيْنِ وَ أَكْلُ الرِّبَا بَعْدَ الْبَيِّنَةِ وَ أَكْلُ مَالِ الْيَتِيمِ ظُلْماً وَ الْفِرَارُ مِنَ الزَّحْفِ وَ التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَة...»


3. روایاتی که در باب کتابت روایات وارد شده است نیز شاید دلیلی بر این مطلب باشد. اگر هر امامی امام زمان خود باشد و نسبت به زمان های دیگر وظیفه نداشته باشد، دیگر نیازی به کتابت روایات برای آیندگان نیست.
به عنوان نمونه: «مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ عِيسَى عَنِ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ فَضَّالٍ عَنِ ابْنِ بُكَيْرٍ عَنْ عُبَيْدِ بْنِ زُرَارَةَ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع احْتَفِظُوا بِكُتُبِكُمْ فَإِنَّكُمْ سَوْفَ تَحْتَاجُونَ إِلَيْهَا»
به نکات خوبی اشاره فرمودید که در کلام بزرگان نیز بعضاً به همین نکات اشاره شده است و لکن به ذهن قاصر بنده تمام این شواهد محل تأمل است :
اما دلیل اول ( جاودانگی اسلام و ... ) : همانطور که غیبت امام زمان علیه السلام موجب محرومیت ما از اثار خاصۀ حضور ایشان شده است ، می تواند موجب محرومیت از واقع احکام شریعت نیز شده باشد و سببه منّا و، و اصلا چه بسا خداوند ما را در این ابتلاء سخت قرار داده باشد تا قدر امام علیه السلام را بیشتر از گذشتگان بدانیم علاوه بر این که اصلا معلوم نیست حضرات معصومین علیهم السلام تمکن از بیان نسبت به مصادیق مستحدثه زمان ما داشته باشند تا از سکوتشان در مقام بودن و اطلاق را استظهار کنیم پس این باید ها ساخته های ذهن ماست .
دلیل دوم (در برخی موارد راوی از امام زمان خود در مورد کلام امام سابق سؤال پرسیده است و امام او را مورد مؤاخذه قرار نداده است...) : ممکن است استناد او به این روایت بخاطر ارتکازش از قاعدۀ اشتراک احکام باشد و به نظر می رسد این قاعده در مورد مصادیق مستحدثۀ زمان ما قابل استفاده نمی باشد چون یکی از شرائط ذکر شده در قاعدۀ اشتراک اتحاد صنف است و بین مسائل ما و آن ها از زمین تا آسمان تفاوت وجود دارد و صرف این که هم رؤیت بدون جشم مسلح و هم با جشم مسلح را بتوان با نام واحد و تحت عنوان رؤیت قرار داد برای جریان قاعدۀ اشتراک کافی نیست ، و کذلک استناد امام معصوم به کلام امام سابق می تواند بخاطر قاعدۀ اشتراک و وجود اتحاد در صنف باشد .
دلیل سوم (روایاتی که در باب کتابت روایات وارد شده است نیز شاید دلیلی بر این مطلب باشد...) : این روایات امر به کتابت نموده است و لکن این امر می تواند برای این غرض باشد که ولو ائمه وظیفۀ بیان نداشتند و یا اصلا تمکن از بیان نسبت به مصادیق مستحدثه نداشتند ولی در عین حال برای این که نسبت به مسائل مشترک بین زمانها که اتحاد صنف در آنها وجود دارد یا اصلا برای زمانهای نه چندان دور که مصادیق مستحدثۀ خاصی محقق نشده بوده ، امر به کتابت احادیث نمودند و به عبارت دیگر بین امر به کتابت و اثبات مدعا مقدمات بسیاری دیگری لازم است که قابل احراز نیست و امر به کتابت مصححهای دیگری غیر از وظیفۀ بیان نیز دارد و به اصطلاح لازمۀ اعم است.
پاسخ
#12
فرمودید«همانطور که غیبت امام زمان علیه السلام موجب محرومیت ما از اثار خاصۀ حضور ایشان شده است ، می تواند موجب محرومیت از واقع احکام شریعت نیز شده باشد و سببه منّا»
معنای این حرف این است که شریعت واقعی فقط 250 سال ارائه شده و تا الآن 1200 سال است که به خاط کوتاهی ما از شریعت واقعی خبری نیست. آیا این با رحمت و لطف پروردگار قابل جمع است؟!
پاسخ
#13
(10-ارديبهشت-1397, 15:18)89194 نوشته: معنای این حرف این است که شریعت واقعی فقط 250 سال ارائه شده و تا الآن 1200 سال است که به خاط کوتاهی ما از شریعت واقعی خبری نیست. آیا این با رحمت و لطف پروردگار قابل جمع است؟!

بنده نمی خواهم جاودانگی شریعت را که از اصول مسلم دین است انکار کنم پس قطعا شریعتی داریم که الی یوم القیامه باقی است ؛
ولی حرف این است که قرار است امور عالم از طرق طبیعی اداره شود و معلوم نیست ابراز واقع احکام به مردم  از طرق عادی ممکن باشد چون ائمه سابق علیهم السلام که چه بسا تمکن از بیان نداشتند یا اصلا به حسب روایات تفسیری مذکور شأنشان هدایت مردم زمان خود باشد و امام زمان فعلی هم که غایب است پس به همین دلیلی که قرار نیست امور الهی از غیر مسیر طبیعی جلو برود و از طرفی حکمت اقتضا کرده که حضرت که مسیر طبیعی بیان احکام شریعت است غائب باشد کاملا معقول است که ما نتوانیم از بیانات ائمه سابق و نه امام حاضر که اصلا بیانی ندارد برای کشف واقع وظایف شرعی استفاده کنیم و همین نکته است که می تواند موضوع انسداد باب علم را جدی کند. توجه کنید که مراد بنده از واقع احکام لوح محفوظ نیست بلکه استفاده از همین ظواهر و ... که در زمان حضور خود ائمه هم به آن عمل میکردند را می توان واقع انگاشت پس عرض بنده این است که حتی همین عمل به ظواهر و ... در مرحلۀ اول بر ما امکان پذیر نیست الا با ضمیمۀ مقدمات انسداد که البته در نحوه بر خورد با ادله تاثیر جدی دارد .
پاسخ
#14
به نظر می سد که تمسک به روایت کل امام هاد للقرن الذی هو فیه بسیار مشکل است. احتمال قوی این حدیث ناظر به این مساله است که هر زمانی امامی هست.انما انت منذر و لکل قوم هاد، هر قومی هادی ای دارد، این هادی کیست؟ می فرمایند امام هر قرنی هادی آن قرن است. یعنی آن منصب هادی که قرآن لکل قوم ثابت می کند مصداقش همان امام است نه این که هدایت هر امامی محصور به قوم خود باشد. و الا اگر مراد این باشد، نتیجه می دهد که نه تنها وظیفه ی هدایت نسبت به قرون دیگر نداشته اند بلکه بالفعل هم هادی نبوده اند در حالی که در روایات می بینیم که ائمه علیهم السلام نسبت به قرون آتیه اهتمام داشته اند و مثلا ائمه ی ماضین دستوراتی برای زمان غیبت امام می فرموده اند.(فعلا نمی خواهم استدلال کنم که وظیفه ی هدایت داشته اند می خواهم بگویم اگر حدیث را آن طور معنی کنید باید ملتزم شوید که نه تنها وظیفه ی هدایت نداشته اند خارجا هم هدایت نکرده اند در حالی که می بینیم خارجا هدایت کرده اند. پس حدیث به آن معنی نیست.)
نمونه ای از این احادیث در یادداشت آقای رضوی در مورد ولایت فقیه در همین تالار بیان شد.
پاسخ
 سپاس شده توسط مسعود عطار منش
#15
(7-آذر-1397, 13:52)محمود رفاهی فرد نوشته: به نظر می سد که تمسک به روایت کل امام هاد للقرن الذی هو فیه بسیار مشکل است. احتمال قوی این حدیث ناظر به این مساله است که هر زمانی امامی هست.انما انت منذر و لکل قوم هاد، هر قومی هادی ای دارد،

در مورد احادیث تفسیری مذکور بنده هم با شما موافقم یعنی به احتمال زیاد این روایات می خواهد بیان کند هیچ قومی بدون هادی رها نشده است نه این که هر هادی ای تنها هادی قوم خود است و لکن اصل احتمال این که حضرات معصومین علیهم السلام در مقام بیان وظایف ایندگان نبوده اند و اساسا قصد افهام تکالیف آنها را نداشته اند جدی است و شواهدی هم برای اثباتش دارد که اگر این احتمال ثابت هم نشود و در حد احتمال باقی بماند باز هم مخل به اطلاقی است که ما نسبت به زمان خود و تغییر شرایط و خصوصا در مصادیق مستحدثه به آن نیاز داریم . لازم به ذکر است مراد بنده این نیست که هیچ کلامی از کلمات معصومین علیهم السلام ناظر به آینده نبوده است بلکه اگر جایی احراز شود ناظر به اینده است مثل احادیث مربوط به زمان غیبت حرفی نیست ولی بحث سر این است که آیا ظاهر حال معصومین علیهم اسلام بیان وای آیندگان هست یا خیر . لطفا به ذکر نکاتی که به ذهن شریفتان می رسد بپردازید تا استفاده کنیم .
پاسخ
#16
این که جواز تمسک به اطلاقات، مبتنی شده بر این که وظیفه ی ائمه علیهم السلام هدایت قرون آینده بوده و از عدم اثبات چنین وظیفه ای نتیجه گرفته شده که نمی شود به مطلقات تمسک کرد، محل تامل است. بله می توان گفت ملاک این است که ثابت کنیم که اگر قیدی بوده متکلم بیان می کرده اما این مطلب لزوما متوقف بر اثبات وظیفه بودن بیان قید نیست. چنانکه از نوشته ی اخیرتان هم فهمیده می شود (فعلا نمی خواهم در نتیجه ی بحث از جواز یا عدم جواز تمسک به مطلقات دفاع کنم. بلکه در همین نقطه که بحث متوقف شده بود بر اثبات وظیفه ی ائمه علیهم السلام مشکل دارم. یعنی می توان گفت با این که وظیفه ی متکلم، بیان قید نبوده ولی اگر قیدی بود او بیان می کرد)
ثانیا بر فرض که اثبات مطلب، متوقف بر اثبات وظیفه بودنِ بیان قید باشد، باز هم می توان گفت وظیفه ای که منشا لزوم بیان قید شود لزوما وظیفه ی هدایت نیست. شاید با تفکیکی که بین افتائیات و تعلیمیات می شود، بتوان گفت که درست است که در افتائیات، بیان وظیفه به نحوی که شخص مخاطب به معصیت نیفتد کافی است اما در تعلیمیات، اگر حکم شرعی کامل بیان نشود محذور کذب پیش می آید. یعنی وقتی امام علیه السلام در مقام تعلیم شریعت و نه افتاء می فرمایند یحرم الخمر شاید بتوان گفت که این صرفا انشاء نیست که کذب و صدق بردار نباشد. بلکه اخبار از حکم خدا وشریعت است. البته این بحث در مخصص منفصل مطرح است و ممکن است در آن جا گفته شود مخصص منفصل ولو از اول هم منفصل بوده باشد محذوری ندارد. به خاطر مصلحت تدرج در بیان احکام و ...
به هر حال، غیر وظیفه ی هدایت، این مطلب را هم باید لحاظ کرد.
ضمنا آیه الله شبیری درباره ی اصاله العموم مطلبی دارند که با وجود احتمال مخصص، به آن تمسک می شود از باب اصل عملی عقلائی. روی این نظر، ولو نتوانیم از عدم بیان مخصص، عدم اراده ی مخصص را اثبات کنیم چه بسا بتوان به اصاله العموم احتجاج کرد.
به هر حال، بحث فروع متعددی دارد و نقطه نقطه باید بحث کرد.
پاسخ
 سپاس شده توسط مسعود عطار منش
#17
آیا روایاتی که در یادداشت آقای رضوی آمده، در این بحث قابل استناد نیست:

١. النعماني عن محمد بن همام قال حدثنا عبد الله بن جعفر الحميري عن محمد بن عيسى و الحسن بن ظريف جميعا عن حماد بن عيسى عن عبد الله بن سنان؛
والصدوق عن أبيه و محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رضي الله عنهما قالا حدثنا محمد بن الحسن الصفار عن العباس بن معروف عن علي بن مهزيار عن الحسن بن محبوب عن حماد بن عيسى عن إسحاق بن جرير عن عبد الله بن سنان قال[واللفظ للأول]: دخلت أنا و أبي على أبي عبد الله ع فقال كيف أنتم إذا صرتم في حال لا ترون فيها إمام هدى و لا علما يرى فلا ينجو من تلك الحيرة إلا من دعا بدعاء الغريق فقال أبي هذا و الله البلاء فكيف نصنع جعلت فداك حينئذ قال إذا كان ذلك و لن تدركه فتمسكوا بما في أيديكم حتى يتضح لكم الأمر. [سند: صحيح؛ الغيبة للنعماني/ 159 ح 4
٢. النعماني عن أحمد بن هوذة الباهلي عن إبراهيم بن إساق النهاوندي عن عبد الله بن حماد الأنصاري عن أبان؛
وأيضاً عن محمد بن همام بإسناده يرفعه إلی أبان؛
وابن بابويه عن جعفر بن علي بن الحسن بن علي بن عبد الله بن المغيرة الكوفي رضي الله عنه قال حدثني جدي الحسن بن علي عن العباس بن عامر القصباني عن عمر بن أبان الكلبي عن أبان؛[كالصحيح]
[واللفظ لإكمال الدين] قال: قال لي أبو عبد الله ع يأتي على الناس زمان يصيبهم فيه سبطة «1» يأرز العلم فيها بين المسجدين كما تأرز الحية في‏ جحرها يعني بين مكة و المدينة فبينما هم كذلك إذ أطلع الله عز و جل لهم نجمهم قال قلت و ما السبطة قال الفترة و الغيبة لإمامكم قال قلت فكيف نصنع فيما بين ذلك فقال كونوا على ما أنتم عليه حتى يطلع الله لكم نجمكم.
3. الصدوق عن محمد بن موسى بن المتوكل رضي الله عنه قال حدثنا عبد الله بن جعفر الحميري عن أحمد بن محمد بن عيسى و محمد بن عيسى بن عبيد «3» عن الحسن بن محبوب عن يونس بن يعقوب عمن أثبته عن أبي عبد الله ع أنه قال: كيف أنتم إذا بقيتم دهرا من عمركم لا تعرفون إمامكم قيل له فإذا كان ذلك فكيف نصنع قال تمسكوا بالأمر الأول حتى‏ يستبين‏ لكم‏.
پاسخ
 سپاس شده توسط مسعود عطار منش
#18
(27-آذر-1397, 14:04)محمود رفاهی فرد نوشته: این که جواز تمسک به اطلاقات، مبتنی شده بر این که وظیفه ی ائمه علیهم السلام هدایت قرون آینده بوده و از عدم اثبات چنین وظیفه ای نتیجه گرفته شده که نمی شود به مطلقات تمسک کرد، محل تامل است. بله می توان گفت ملاک این است که ثابت کنیم که اگر قیدی بوده متکلم بیان می کرده اما این مطلب لزوما متوقف بر اثبات وظیفه بودن بیان قید نیست. چنانکه از نوشته ی اخیرتان هم فهمیده می شود (فعلا نمی خواهم در نتیجه ی بحث از جواز یا عدم جواز تمسک به مطلقات دفاع کنم. بلکه در همین نقطه که بحث متوقف شده بود بر اثبات وظیفه ی ائمه علیهم السلام مشکل دارم. یعنی می توان گفت با این که وظیفه ی متکلم، بیان قید نبوده ولی اگر قیدی بود او بیان می کرد)
ثانیا بر فرض که اثبات مطلب، متوقف بر اثبات وظیفه بودنِ بیان قید باشد، باز هم می توان گفت وظیفه ای که منشا لزوم بیان قید شود لزوما وظیفه ی هدایت نیست. شاید با تفکیکی که بین افتائیات و تعلیمیات می شود، بتوان گفت که درست است که در افتائیات، بیان وظیفه به نحوی که شخص مخاطب به معصیت نیفتد کافی است اما در تعلیمیات، اگر حکم شرعی کامل بیان نشود محذور کذب پیش می آید. یعنی وقتی امام علیه السلام در مقام تعلیم شریعت و نه افتاء می فرمایند یحرم الخمر شاید بتوان گفت که این صرفا انشاء نیست که کذب و صدق بردار نباشد. بلکه اخبار از حکم خدا وشریعت است. البته این بحث در مخصص منفصل مطرح است و ممکن است در آن جا گفته شود مخصص منفصل ولو از اول هم منفصل بوده باشد محذوری ندارد. به خاطر مصلحت تدرج در بیان احکام و ...
به هر حال، غیر وظیفه ی هدایت، این مطلب را هم باید لحاظ کرد.
ضمنا آیه الله شبیری درباره ی اصاله العموم مطلبی دارند که با وجود احتمال مخصص، به آن تمسک می شود از باب اصل عملی عقلائی. روی این نظر، ولو نتوانیم از عدم بیان مخصص، عدم اراده ی مخصص را اثبات کنیم چه بسا بتوان به اصاله العموم احتجاج کرد.
به هر حال، بحث فروع متعددی دارد و نقطه نقطه باید بحث کرد
در مورد نکته اولتان ( عدم وظیفه منافاتی با  وجود مقام بیان ندارد) : بنده هم کاملا با شما موافق هستم و اصلا فی الجمله شاید قابل اثبات باشد که برخی موارد این کار را کرده اند یعنی برای زمانهای آینده هم سخن گفته اند ولی این که بحث را روی وظیفه ببریم نکته اش این است که اگر ثابت شود وظیفه دارند مقام بیان محرز میشود اگر چه اگر ثابت شود وظیفه ندارند دیگر نمی توان از این جهت نفیا و اثباتا در مورد مقام بیان صحبت کرد .
در مورد نکتۀ دوم (لزوم کذب) : اگر مقصودتان کذب حضرات معصومین علیهم السلام است که باید گفت کذب در جایی که مراد جدی خلاف ظاهر باشد اصلا مصداق توریه است نه کذب و اگر مقصودتان این است که کلام حضرت باعث میشود دیگران به گفتار خلاف واقع بیافتند به نظر می رسد همانطور که برخی قائل اند چنین چیزی اصلا کذب نیست یا کذب حرام نیست واقعا ، تا اگر من باعث شوم اتفاق بیافتد معصیتی کرده باشم یعنی می توان گفت اصلا حرمت واقعی کذب در مورد جایی است که کذب مخبری باشد نه صرف کذب خبری و شاهدش هم این است که اگر شما حرفی بزنید که خلاف واقع باشد ولی شما جهل مرکب داشته باشید اگر به حال شما ملتفت باشند نمی گویند شما دروغگوئید یا دروغ گفته اید ولی معذورید بلکه می گویند اصلا این شخص دروغ نگفته و دروغگو نیست .
پاسخ
#19
(25-دي-1397, 09:44)محمود رفاهی فرد نوشته: آیا روایاتی که در یادداشت آقای رضوی آمده، در این بحث قابل استناد نیست:

١. النعماني عن محمد بن همام قال حدثنا عبد الله بن جعفر الحميري عن محمد بن عيسى و الحسن بن ظريف جميعا عن حماد بن عيسى عن عبد الله بن سنان؛
والصدوق عن أبيه و محمد بن الحسن بن أحمد بن الوليد رضي الله عنهما قالا حدثنا محمد بن الحسن الصفار عن العباس بن معروف عن علي بن مهزيار عن الحسن بن محبوب عن حماد بن عيسى عن إسحاق بن جرير عن عبد الله بن سنان قال[واللفظ للأول]: دخلت أنا و أبي على أبي عبد الله ع فقال كيف أنتم إذا صرتم في حال لا ترون فيها إمام هدى و لا علما يرى فلا ينجو من تلك الحيرة إلا من دعا بدعاء الغريق فقال أبي هذا و الله البلاء فكيف نصنع جعلت فداك حينئذ قال إذا كان ذلك و لن تدركه فتمسكوا بما في أيديكم حتى يتضح لكم الأمر. [سند: صحيح؛ الغيبة للنعماني/ 159 ح 4
٢. النعماني عن أحمد بن هوذة الباهلي عن إبراهيم بن إساق النهاوندي عن عبد الله بن حماد الأنصاري عن أبان؛
وأيضاً عن محمد بن همام بإسناده يرفعه إلی أبان؛
وابن بابويه عن جعفر بن علي بن الحسن بن علي بن عبد الله بن المغيرة الكوفي رضي الله عنه قال حدثني جدي الحسن بن علي عن العباس بن عامر القصباني عن عمر بن أبان الكلبي عن أبان؛[كالصحيح]
[واللفظ لإكمال الدين] قال: قال لي أبو عبد الله ع يأتي على الناس زمان يصيبهم فيه سبطة «1» يأرز العلم فيها بين المسجدين كما تأرز الحية في‏ جحرها يعني بين مكة و المدينة فبينما هم كذلك إذ أطلع الله عز و جل لهم نجمهم قال قلت و ما السبطة قال الفترة و الغيبة لإمامكم قال قلت فكيف نصنع فيما بين ذلك فقال كونوا على ما أنتم عليه حتى يطلع الله لكم نجمكم.
3. الصدوق عن محمد بن موسى بن المتوكل رضي الله عنه قال حدثنا عبد الله بن جعفر الحميري عن أحمد بن محمد بن عيسى و محمد بن عيسى بن عبيد «3» عن الحسن بن محبوب عن يونس بن يعقوب عمن أثبته عن أبي عبد الله ع أنه قال: كيف أنتم إذا بقيتم دهرا من عمركم لا تعرفون إمامكم قيل له فإذا كان ذلك فكيف نصنع قال تمسكوا بالأمر الأول حتى‏ يستبين‏ لكم‏.

بنده هم این روایات را ملاحظه کرده ام ولی به نظر می رسد این روایات در مقام جواز یا لزوم استفاده از روایات عصر معصومین علیهم السلام است ولی روشن نیست در مقام بیان کیفیت استفاده باشد که در نتیجه باید کیفیت استفاده از روشهای عقلائی گرفت .
بنده از این روایات برای انسداد صغیر استفاده می کنم نه برای اثبات اطلاق و در مقام بیان بودن؛ و اما تقریب انسداد صعیر بر اساس روایات مذکور :
بر اساس این روایات مجوزه ما می دانیم باید به همین روایات عمل کنیم و از طرفی در غالب روایات سنداً و دلالتاً احتمالاتی است که بلحاظ عقلائی مانع تمسک به ظهورات این روایات میشود و گاهی اصلا ظهور را از بین می برد و چون این مطلب در غالب روایات وجود دارد اگر قرارا باشد به این احتمالاتی که در حالت عادی معتنا به است در مورد روایات هم اعتنا کنیم اگر چه این تجویزاتی که در این روایات آمده لغو نمی شود ولی عرفا مستهجن می شود یعنی چیزی شبیه تخصیص اکثر لذا نفس تجویز عمل به روایات به معنای نادیده گرفتن احتمالاتی عامی است که غالبا در اسناد یا دلالات یا نسخه ها موجود است ؛ بعنوان نمونه در مقام بررسی اسناد ممکن است شخصی در رجال مرحوم نجاشی توثیق شده باشد و ما اطمینان به وثاقت پیدا نکنیم طبیعتا اگر قرار باشد در کارهای رجالی اطمینانی را که در حالت عادی لازم می دانیم ، مراعات کنیم عملاً باید غالب اسناد روایات را از اعتبار ساقط بدانیم و همچنین در دلالات اگر قرار باشد به این احتمالات که شاید در زمان صدور قرینه حالیه ای بوده که به دست ما نرسیده یا بین سائل و امام قرینه ای بوده یا این لفظ در زمان صدور معنایی غیر از معنای زمان حاضر داشته یا ... اعتناء کنیم به همین مشکل بر می خوریم و عملاً باید بسیاری از روایات را ولو در بخشی از مفادشان کنار بگذاریم و همینطور احتمالات عامی که در مباحث نسخه شناسی است مثلا احتمال می دهیم فلان روایت نسخۀ دیگری هم داشته باشد که صحیح آن نسخه دوم باشد ولی به دست ما نرسیده یا احتمال نقل به معنی و یا ... ؛ همانطور که روشن است نکات مذکور تماماً یا فی الجمله مورد اعتنای عقلاء است و قرار نیست به سادگی از کنار این احتمالات رد شوند و لکن چون فرموده اند به این روایات عمل کنید بعید نیست احراز کنیم مرادشان نادیده گرفتن این احتمالات عام است .
و من هنا یظهر احتمالات مذکور تا جایی نادیده گرفته میشوند که احتمال عام باشند یعنی در غالب موارد همین سنخ احتمال وجود داشته باشد ولی اگر احتمال از عام بودن در آمد و احتمال خاص شد دیگر نباید نادیده گرفته شود چون احتمال خاص یعنی احتمالی که در غالب موارد نیست و مثلا در خصوص این مورد یا اشباه این مورد است که در این احتمالات به اصل عقلائی خود که اعتناء به این احتمالات بود بر می گردیم چون اعتناء کردن به این سنخ احتمالات به دلیل غالبی نبودن باعث استهجان تجویز مذکور در روایات نمیشود .
پاسخ
#20
یک تکته را لازم است در مورد شأن ائمه علیهم السلام اضافه کنم که ائمه علیهم السلام هادیان امت اند و هدایتگری دو شأن اصلی دارد اولا تعلیم و ثانیا تربیت .
در مورد تعلیم امر به دشواری تربیت نیست یعنی می توان گلامی را گفت با تمام قیود و خصوصیات تا تمام بشریت تا روز قیامت از آن استفاده تعلیمی کنند و شریعت را یاد بگیریند و در مودر تربیت بطور طبیعی نمی توان با کلام واحد تام بشریت را تربیت کرد چون امر تربیت بسته به تفاوتی که بین نفوس است متفاوت میشود ؛ یک مطلبی در مباحث علمی گفته میشود که گاهی امام معصوم مطلب را که مستحب است به لسان امر می گوید و قرینه هم بر استحبابش ذکر نمی کند تا مکلف از باب این که حجت بر ترک ندارد عملا معامله امر الزامی با آن بکند و سوق الی الکمال پیدا کند ؛ این مطلب دقیقا همان شأن تربیتی ائمه است یعنی شاید بتوان گفت شأن تعلیمی ائمه نسبت به همگان و تا روز قیامت وجود دارد ( که البته این هم محل نقاش است) ولی در مورد شأن تربیتی نمی توان این ادعا را جزماً مطرح کرد چون اساسا هر امامی اولا و بالذات وظیفۀ تربیت و سوق الی الکمال مردم عصر خود را دارد و ترتبیت مردم عصر آینده وظیفۀ امام زمان قبل نیست بلکه چه بسا امکانش برای امام زمان قبل نیست لذا اگر امری به شخصی در زمان امیر المؤمنین شد نمی توان گفت حضرت درمقام قید مورد نیاز ماهم می باشد چون احمتال دارد اقتضای تربیت مخاطب حضرت این باشد که حضرت قیود را ذکر نکند .
و من هنا یظهر روایات کل امام هاد للقرن الذی هو فیهم می توان ناظر به همین معنا باشد که هر امامی اصلا امکان ندارد هادی تمام بشریت بلحاظ تعلیمی و تربیتی باشد لذا اگر تربیت مردم هر عصری به امام همان عصر واگذار شده است .
پاسخ


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان